دیروز ریما رو دیدم ...
نمیدونم تو این دوران چه اتفاقی افتاده که ریما انقدر شجاع و جسور شده بود که با وجود پرسنل شرکت، میخواست بغلم کنه! به قول خودش ... شب تولدم بود مثلا"!
رابطه ام با ریما با تمامی آدم های زندگی ام فرق داشت ... هیچ حرف ناگفته ای برایش ندارم ... هیچ حس ناگفته ای نمانده ... ( خوبی اش این است که خودم را زندگی کرده ام.)
برای همین، گرچه دیگه مهم نیست ... اما گفتم : پارسال از شدت تنهایی، فقط دلم میخواست کسی بغلم کنه ... پارسال که خودم بهت گفتم به جای هر نوع هدیه ای میخواهم "فقط" بغلم کنی ... این کار رو نکردی ...
و سکوت ...
موقع رفتن گفت : ری را تو دوست منی ... برای من همیشه دوست خوبی بودی و هیچ فرقی نکردی... من هم هیچ فرقی نکردم ... اگه تصمیمی گرفتم ... اگه کاری کردم واسه این بود که میخواستم برای همیشه با هم باشیم و دوست هم بمونیم.
تو کسری از ثانیه ، گلوم باد کرد ، نمیتونستم حرف بزنم .... اما گفتم :
بعضی تصمیم ها رو نباید "تنهایی" گرفت.
نباید گریه میکردم ...
آدرس اینجا رو براش روی یه کاغذ نوشتم و اومدم بیرون ...
هوا سرد بود ... خیلی سرد ...
این هم گذشت ... میگذرد ... مثل تمام روزهایی که گذشت.
و من امروز بیست و هشت ساله شدم ...

ریما ممنون که آرامش من برایت مهم بود و این ها را بهم پس دادی ... سپاس!![]()
تنها کاری رو که دوست دارم امسال قبل تولدم انجام بدم اینه که :
دفتر هایی رو که بهت دادم رو ازت پس بگیرم!
از اینکه دفترهایم پیش توست پشیمون نیستم ... اما نمیدونم چرا حس عدم اطمینان دارم.
نه برای اینکه حتی نگران این باشم به دست کسی بیافتد و نه حتی برای اینکه بخوام فکر کنم لیاقتش را نداری.
فقط چیزی روی قلبم سنگین است ...
احساس میکنم قسمتی از وجودم هست که از من دور مانده ... انگارکه دست نامحرم باشد.
در تمام مدت سفرم ... مهمترین دلیل برگشتنم همین بود.انگار که به کسی بدهکار باشم... به خودم!
دلم نمیخواهد پیش تو باشند. همین.
امیدوارم همچنان آنقدر جنتلمن باشی که بدون هیچ حرف اضافه ای، منظورم را بفهمی.
سپاس
آهای آقا!
با اینکه بزرگ شده ای، اما هنوز نمیدانی وقتی یه خانوم دستش را برای سلام و احوال پرسی میاورد بالا ... یک آقا آنرا پس نمیزند!
برفرض که محل کارم بود... آنقدر عقلم میرسد که بدانم کجا هستم و چه میکنم! لطفا" به جای دیگری تصمیم نگیر.
مریم و علی هم آمدند و رفتند!
خاطره انگیز ترین صحنه،دستپاچه شدن تو وقت دیدنم بود! آنقدر که حتی سلام هم یادت رفت
بسی خوش گذشت.![]()
به یه نتیجه جالب ناکی رسیدم! اینکه اشتباه میکردم که ساپورت تو ، وقت گذاشتن ات برای من ، نهایت چیزی بود که میتوانستی! خوب است که میبینم بیشتر از اون روزها در چنته داری! بهترین ها را برایت آرزو دارم.
چند هفته پیش معجزه بزرگ زندگیم اتفاق افتاد ...
کینه و نفرتی که بوی گندش نزدیک دو سال گذشته حالمو خراب کرده بود رو انداختم دور ... دیگه نمیخواستم حمل اش کنم.
بالای بام تهران ، باهاش صحبت کردم و ازش عذرخواهی کردم ... از همون دختری که ازش کینه گرفته بودم و حس میکردم ریما رو ازم گرفته ... از اینکه رفتارم گاهی باهاش بد بوده و بهش انرژی منفی دادم عذرخواهی کردم ... تشکر کردم بخاطر بودنش ، واسه اینکه وجودش باعث شد من درس های زیادی یاد بگیرم.به امید اینکه منو ببخشه، از ته دلم ازش عذر خواهی و تشکر کردم!
و بعد مابقی مسیر رو درحالیکه از خوشحالی خدا رو شکر میکردم و به ماه لبخند میزدم پیاده اومدم پایین.چشمهام از خوشحالی برق میزد و سردی رد اشک شوق رو گونه هام یادم مینداخت که چقدر احساس سبکی و خوشبختی میکنم.
از اونروز من سبکم ... بدور از هر خشم و کینه و ناراحتی ای.
دیگه وقتش بود که بپذیرم که اگه واقعا رفاقتمون اونقدری که ریما ازش تعریف میکرد ، ارزش داشت ... ریما خط قرمز هاشو باید به بقیه نشون میداد، حداقل به همین دلیل ساده که میدید من ناراحت میشم ... دیگه الان وقتی تصویر اون مهمونی و ورود همزمان ریما و دختره میاد تو ذهنم، کسی رو که با تردید نگاه میکنم دختره نیست! راستش دیگه اصلن ناراحت نیستم ، اون اتفاق باید میوفتاد تا من به جایگاه امروزم برسم! :)
فکر میکنم درس هایم را گرفته ام...
اشکال از دختره نبود، اشکال از طرز برداشت من بود که "نمیخواستم" بپذیرم من برای ریما، همیشه یه دوست معمولی بوده ام ونه بیشتر! جایگاهی که "رفتار" ریما اجازه میدهد هر کسی به اون برسه ... حداقل در عمل که اینطور است ...
اشکالی هم ندارد ... آدم ها که نباید مثل هم باشند ...
اصلن جذابیت روابط انسانی به همینه که انسانهای متفاوت، با طرز تفکر متفاوت کنار هم قرار بگیرند.
از ته دلم فکر میکنم زندگی ارزش اش را ندارد ، ترجیح میدهم بدون کینه، بغض و نفرت نفس بکشم ... حتی اگه به قیمت تمام شدن رابطه ام با ریما باشد.
راضی ام ... از خودم ، تجربه هایم، حتی اشتباه هایم و روزهایی طولانی که در ناامیدی مطلق گذشت و عجیب ترسناک، تنها بودم ... همه ی این ها ارزش اش را داشت و بهایی بود که باید میپرداختم تا به اینجایی که الان هستم برسم... امروز من خودم را دوست میدارم!
گوشی موبایلت رو میدی دستم تا عکس آگهی تون رو ببینم و نظرم رو بگم ...
همینطور که نگاه میکنم ، برات اس ام اس میاد ...
گوشی رو بهت پس میدم ...
و اصلن به رویم نمیاورم که "اسمش" را روی صفحه موبایلت دیدم!
این روزها که خیالم تخت جمع است که خدا هوایم را دارد .. این را هم به حساب نشانه ای گذاشتم
گفتم :
دیشب شعر قشنگی خوندم ، قسمتیش این بود که " چقدر چشم سفیدی ماه به تو میاید."
***
راستی ، میخواستم بهت بگم که این روزها ، کسی بی دلیل مرا "ری را" صدا میزند .. و برایم شعرهایی از "ری را" میخواند ...
***
نفسم بوی تو را میدهد ...
بغض دارم هنوزم ...
***
گاهی فقط باید لبخند بزنی و رد شوی ... بگذار فکر کنند نفهمیدی !
خیلی وقته که دیگه فال های روزانه ریما رو نمیخونم ...
انگار که دیگه سـِر شدم ... احساسم در مقابل ریما منجمد شده.
فقط همین که بدونم هست و خیالم راحت باشه که کسی تو زندگیش نیست ...
همین که از گوشه چشم نگاهش کنم و حس کنم که "هست" ... برام کافیه.
***
هفته پیش که باهم صحبت میکردیم سرماخورده بود.
هر وقت که مریضه ، بیخودی بهونه میگیره و به طرز بامزه ای لوس میشه.
انقدر که گاهی با بدجنسی دلم میخواد همیشه همینطوری بمونه.
***
گاهی صداشو پشت تلفن نمیشناسم ... فکر میکنم این رفتار ناخودآگاه بدنمه که داره تمام چیزهایی رو که باهم داشتیم رو تو ذهنم محو میکنه.بعضی وقتا حتی تلفنش هم یادم نمیاد ... همون شماره ای که روزی پونصد بار منتظر تماسش بودم و با دیدنش تمام خوشی های عالم میریخت توی نگاهم.
وقتی این تغییرات رو تو خودم میبینم ، دلم برای دلم میسوزه ... میفهمم که چقدر درد رو تحمل کردم تا به این ثبات برسم.
سر اینکه چی شد و چرا شد ... دیگه حرفی ندارم ... فقط اینکه خدایا شکرت ... مرسی که داری کمکم میکنی ... میدونم که هوامو داری و منو تو بغلت جا دادی.
***
حلال زاده الان زنگ زد به اتاق کارم!
صداشو میندازه تو گلو و با لهجه غلیظی میگه : دلار فروشی ؟؟؟
اولین بار با همین جمله ، کلی سرکارم گذاشت ... یادش بخیر خیلی خندیدیم.
میگم : سرماخوردگیت خوب شده ها ... صدات باز شده.
- صدام آره ، اما هنوز بدنم درد میکنه ... نیاز به توجه دارم.
![]()
یه جورایی از برخورد و رفتار یکی از پرسنلش گیج شده ...
هی میگه ، میخوام ببینم من دارم بد متوجه میشم ، یا واقعا" فلانی همچین فکری میکنه ؟
فکر میکنم که تو بعضی مسائل خیلی سنتی فکر میکنه ... خندم میگیره ، اما بهش حق میدم.
یه جورایی انگار همیشه برای تغییر و تحول ، تردید داره ... انقدر لفتش میده که شرایطش رو از دست بده ... میگم : ریما! اگه همیشه مسیرهای قبلی رو بری ، همون نتیجه های قبلی رو میگیری.
به مظلومانه ترین شکل ممکن میگه : من واقعا" راه دیگه ای رو نمیدونم ... بلد نیستم.
***
به بلیط کنسرتی که تو دستمه نگاه میکنم ... بلیط اضافه ای که برای همراه دارم.
... بهت نمیگم اما.
بین خودمان باشد ... هنوز دل کودک درونم ، باهات صاف نیست.
طفلکی تو یه دورانی خیلی خورد شد ... خیلی اذیت شد ...
فکر میکنم روزهایی این چنین برزخی ، حق اش نبود.
این هم درست میشود اما.
***
گله میکنه که :دیگه خبری ازت نیست! نه سراغی ازم میگیری، نه میای ببینمت ، نه تلفنی ... هیچی!
- مهم اینه که به یادتم.
- من همیشه به یادتم ، تو فکرتم ... هر روز. من عمل کردم هم نیومدی پیشم ...
-چرا بابا ، اومدم ... یادت نیست دلم نمیومد حتی عکس عمل رو نیگا کنم ؟؟ تازه هر روز که براتون ایمیل میفرستم ، هر روز که اسمتو تو لیست ام انتخاب میکنم، یعنی به یادتم.
- ایمیل ویتامین F منو گرفتی؟ میخوام بگم که مرسی که ویتامین F من هستی.
![]()
* یه ایمیلی برام فوروارد کرده بود که
چرا من مجموعه ای از دوستان متفاوت را دارم ؟
- چگونه میشود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟
- من فکر میکنم هریک بمن کمک میکنند که یک قسمت مشخص از من نمایان گردد .
- وقتی با یکی از آنها هستم بسیار آدم مودبی جلوه میکنم.
- با دیگری دوست دارم جوک بگویم.
- با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر میکنم.
- با دیگری راجع به هر چیز ساده ای میخندیم.
- با مجموعه ای دیگر در کافی شاپ می نشینم و قهوه و کیک میخورم .
- با تعدادی دیگر در مهمانی های خانوادگی شادمانه میرقصم.
- به مشکلات یک دوست گوش داده ، نظرات مشورتی میدهم.
- به نظرات دیگری که مرا موعظه میکند گوش فرامیدهم.
- با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم لحظات خوش مشترک را جاودانه میکنم.
- بدین سان است که جعبه گنج من شکل گرفته ، جعبه ای کامل از دوستان متفاوت.
- آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک میکنند.
- که مرا در روزهای خوب و بد یاری میکنند.
- انها مانند قرصهای ضدافسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف میکنم.
- پزشکانی که سالها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته اند معتقدند که وجود دوستان Friend(مولتی ویتامین F )برای استمرار سلامتی یک الزام است .
- تحقیقات نشاندهنده این واقعیت است که افراد اجتماعی ریسک افسردگی و سکته قلبی را تا 50 در کاهش داده و ظاهرشان تا سی سال جوانتر را نشان میدهد.
- من از اینکه چنین مخزنی از ویتامینهای F را در اختیار دارم خرسندم.
- برای دوستانمان ارزش قائل شده و همواره تماسمان را با آنها حفظ نمائیم.
- ازینکه ویتامین F من هستی خیلی خوشحالم.
***
- روز خوبی در پیش دارم !![]()
خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم ... شاید یک ماه.
زنگ میزنه بهم که از دم خونمون رد شده و خواسته حالمو بپرسه ... گپ میزنیم و من چقدر خوشحالم که خونه نیستم ... که اینطوری هوایی ات نمیشم.
***
خواهر زاده ریما زنگ زده که :کنکور قبول شدم!
بهش تبریک میگم ، میگه : تا به دایی ریما گفتم ، شماره اتونو گرفتم که به شما هم خبر بدم ... دایی گفت که خوشحال میشین.![]()
***
زنگ میزنه به اتاق کارم ... ذوق میکنم، خیلی.
گپ میزنیم ، شوخی میکنیم و میخندیم ... سربه سرم میزاره و کل کل میکنیم.
احساس میکنم دلش تنگ شده ... حس ام میگه درگیر روزمرگی شده .... اما زیاد بهش فکر نمیکنم ... نمیخوام بهم بریزم.
***
امروز خیلی با احتیاط آرشیومو میخوندم ، میگم با احتیاط چون هنوز از خاطرات بعضی از ماه ها میترسم ... هنوز دلم نمیخواد به اون روزا نگاه بندازم.
اما نوشته هامو دوست دارم ... گاهی حس میکنم خیلی قشنگ نوشته ام.
ریما همیشه میگه : خوب مینویسی ، دنبالش برو و حرفه ای ادامه اش بده.
اما نوشتن هیچ وقت انقدر خوب نبوده ، وقتی که برای "تو" مینویسم.
***
ریما یه روزی باید بهت بگم که من هنوزم ته دلم ازت دلخورم ... از اینکه هوایم را نداشتی ... هنوزم فکر میکنم با تمام حرفهایت ، رفاقت را خوب خرج نکردی ... انگار که بودی و نبودی.
که وقتی میگی : من همیشه باهاتم و هیچ چیزی فرقی نکرده .... سکوت میکنم که مثلا" آره ، تو راست میگی.
امضا : دختری که روزگاری ،تو تمام روزگارش بودی و پوست انداخت تا نبودنت ، نداشتنت را تاب بیاورد.
و هنوزم نمیدانم ، چرا با تمام این این حرف ها ایمان دارد که ارزش اش را داشت!!!
ریما! انگار باید یک سال تمام میگذشت تا من یاد بگیرم ، که گرچه به احتمال زیاد با وجود تو من خیلی خوشحال و خوشبخت میشدم ...
اما
آدمهای دیگری هم هستند که خوشحالی و خوشبختی من برایشان مهم است.
آدمهای دیگری هم هستند که میتوانند من را خوشحال کنند.
ریما الان دو هفته از آخرین دیدارمون میگذره ...
میخوام یه چیزی بگم،
خیلی خوشحالم که توی این شهر هستی ، که هوای مشترکی رو نفس میکشیم.
و با بدجنسی تمام میخوام بگم که خیلی خوشحالم که بخاطر مامان و بابات تا اطلاع ثانوی قصد مهاجرت نداری!
همینکه میدونم همین نزدیکی ها هستی و میتونم هر وقت بخوام بیام و ببینمت، آرومم میکنه و باعث میشه کمتر بهانه ات را بگیرم.
***
ریما !
داری با یه روند آروم و کند، از دلم میری بیرون ...
نه اینکه دلم برات تنگ نشه ، نه اینکه گاهی با تصور اینکه سرم روی بازوته نخوابم ، و نه اینکه کمتر بهت فکر کنم .. فقط دارم نبودن و نداشتن و نخواستن ات را میپذیرم.
اینو دیروز فهمیدم ...
خودت خواستی ...
امیدوارم پشیمون نشی ، پشیمون نشم ...
و "اگر" روزی پشیمون شدی ، هنوز خیلی دیر نشده باشه.
فکر میکنم تو اینطوری دوست داری ... اینجوری راحت تری!
***
باورم شده که آیدای این فیلم ماه رمضون منم !!!
احساسش ، دو دلی هاش و ...
مثل منه.
کاش تو هم مثل این فیلم یه کمی امیرحسین ام میشدی ![]()
***
یادته یه روزی بهت گفتم :" تو فقط کتاب میخری ، اما همشونو نمیخونی"
راستش الان فهمیدم که من این رفتار خودمو توی رفتار تو فرافکنی کردم.
میدونی که من مرض دارم چند تا کتابو باهم بخونم ، برای همین مدت زیادی طول میکشه تا تموم بشن.به خودم قول دادم سه تا از کتابارو تو همین تابستون تموم کنم.
***
تو سرمه برنامه ریزی کنم هر ماه دو روز باهم بریم بیرون .... سینما ، رستوران ، بام تهران ، فشم یا حتی کافی شاپ.
خدا کنه با بهونه های مسخره ، ذوغمو خفه نکنی !
ریما ، این فیلم پنچ کیلو.متر تا بهشت رو میبینی ؟؟؟
احساس آیدای فیلم منو یاد خودم میاندازد ... رفتار امیرحسین اش هم، مثل توست.
راستش تنها فیلمی است که این روزها از تلویزیون میبینم ... میخواهم ببینم به کجا میرسد علاقه شان !
میدانی ؟ هربار که فیلم را میبینم ... دلم میخواست تو جای اون امیرحسین اش باشی ...مسخره است ، اما انگار میخواهم توی فیلم از زبان تو ، دوستت دارم را بشنوم.... میفهمی ؟؟؟
هنوز ته دلم ... میخواهدت.
***
چند روز است که چکی را که در وجه ام کشیده ای را نگه داشته ام ... دلم نمیاید خرج اش کنم ... گیریم که بدهی ات به من بوده است و من برای گرفتن اش دست دست کردم ، تا بالاخره ببینم ات.
نگاهم روی اسم ات میماند و انگشت ام را روی امضای ات میکشم تا فشاری که به کاغذ داده ای را حس کنم ... تنها بوی عطرت را کم دارد.
***
این روزها تمام روزمرگی هایم یادم می آورند که تو
کم شده ای
از روزگار من ؛
از من ....
*از عاشقانه های بی مخاطب
دیروز غروب رفتم دیدن ریما ...
تمام عضلاتم منقبض شده بود ... یادم میامد پارسال تو همین روزها با چه حالی رفتم که باهم صحبت کنیم ... هنوز هم از یادآوری آن تابستان میترسم ، به معنای واقعی میترسم ...
***
کلی گپ زدیم ... از دغدغه های فکری ام و تجربه ها و سفر.
ریما خوب حرف میزند ... این را بارها گفته ام ، اما بیشتر از خوب ، خوب حرف میزند ... میداند چطور حرف بزند. مخصوصا" در مورد دغدغه های مذهبی ام .. نمیدانم، شاید هم چون خیلی قبولش دارم حرف هایش قانع ام میکند ، آرام ام میکند.
میگفت لزومی ندارد برای تصمیم مذهبی ای که میگیری ، به همه بگی ... گفتم میگویم چون میخواهم نظرات بقیه را بدانم ، میخواهم به اندازه خودم درست تصمیم بگیرم.
توضیح میدهد ، دیدگاه خودش را میگوید و بعد میگذارد فکر کنم و تصمیم بگیرم. بین خودمان باشد، تا بحال نشده نتیجه ای غیر از نتیجه او داشته باشم.
فکر میکنم جواب یکی از سوال هایم را گرفته ام.
***
بالاخره مجسمه ها را بهش دادم ... بیشتر از حد تصورم خوشحال شد. خیلی!
وقتی گفتم:اونی که دستاشو باز کرده و پرنده ها رو دستش هستند ، منو یاد تو میندازه.
مدتی طولانی نگاهش کرد ، گفت راست میگویی! انگار که خودمم.
بعد اونی که مثلا" خودش بود رو ، مقابل اون یکی فرشته قرار داد کمی نگاهشان کرد ... بعد هی بهم نزدیک ترشان کرد آنقدر که بهم چسبیدند و مثلا" همدیگر را بوسیدند.
از وقتی که کادوشون کرده بودم ،ماه ها گذشته بود ... یادم نمیامد روی برگه هایشان چی نوشته بودم.
برای اون فرشته ای که چراغ هم دستش بود نوشته بودم : دور نیست روزی که صدای بال فرشته خوشبختی را بشنویم ...
کلی کیف کردم از جمله ام، به نظرم قشنگ بود خیلی ! :)
پرسیدم روی اون یکی چی نوشتم ... گفت ببولی ... مکث کرد و سرشو تکون داد و گفت : ببولی من.
ای بابا!
برای تشکر همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم ... میترسیدم ... همینطور که ایستاده بودیم ، میترسیدم به اینکه الان کجا هستم و دست های چه کسی دورم حلقه شده است فکر کنم ... حتی میترسیدم فکرم را آرام کنم که مبادا باز دلم هوایی شود ...
***
میدانید ، پدر بزرگ و مادر بزرگ های من فوت کرده اند ...
برای همین وقتی گفت توی خونه همه بابت هدیه ای که به مناسبت تولدش داده ام دعایم میکنند ، خیلی خوشحال شدم ،آرام شدم انگار ... همین که میدانی برایت دعا میکنند ، ته دلت قرص میشود.
بعد هم کلی بگو مگو داشتیم که چرا همین مجسمه ها را برای تولدش ندادم اون مجبور شده است تو خونه دروغ بگوید که این هدیه را با کسی شریک شده است! :)))
***
حرف از رفتن و مهاجرت ها بود ... گفت برای رفتن باید پارتنر داشته باشی ... تنهایی خیلی سخته .
انگار ته دلم آرام شد از اینکه مثلا" با این حساب ریما قصد مهاجرت ندارد ... حداقل نه به این زودی ها.
***
تمام مدتی که نماز میخواند و نگاهش میکردم ، به این فکر میکردم که چقدر تایپ رابطه امون تغییر کرده ... انقدر ریز نگاهش میکردم که بین دو نماز خنده اش گرفت که : مگه داری فیلم نگاه میکنی ؟؟؟
میداند که چقدر نماز خواندنش را دوست میدارم ...
***
موقع خدافظی باهم روبوسی کردیم و بوسه آخرش که محکم تر بود ... باعث خنده ام شد. مثل بچه ها ...
توی راه برگشت گفتم : ری را ! نه بغض میکنی و نه گریه ... بیا این یک بار درست رفتار کن ... نه بغض کردم و نه گریه ... اما در ذهنم توی یک خانه ی تاریک تاریک قدم میزدم ، خانه ای که میترسیدم چراغهایش را روشن کنم تا مبادا خاطراتش سرم آوار شود.
